دوشنبه, ۱۰ اردیبهشت, ۱۴۰۳ / 29 April, 2024
مجله ویستا

دوش چون موکب سلطان خیالش برسید


دوش چون موکب سلطان خیالش برسید    اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید
خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریش    قلمم را ز سر تیغ زبان خون بچکید
نشنیدیم که نشنید ملامت فرهاد    تا حدیث از لب جان پرور شیرین بشنید
دلم ابروی ترا می‌طلبد پیوسته    ماه نو گر چه شب و روز نباید طلبید
خط مشکین که نباتست بگرد شکرت    تا چه دودیست که در آتش روی تو رسید
چشم بد را نفس صبحدم از غایت مهر    آیتی در رخ چون ماه تمام تو دمید
خرده بینی که کند دعوی صاحب نظری    گر ندید از دهنت یک سر مو هیچ ندید
خلعت عشق تو بر قامت دل بینم راست    لیکن این طرفه که پیوسته بباید پوشید
تا از آن هندوی زنجیری کافر چه کشد    دل خواجو که ببند سر زلف تو کشید


همچنین مشاهده کنید