سه شنبه, ۴ اردیبهشت, ۱۴۰۳ / 23 April, 2024
مجله ویستا

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم


من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم    آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
کوزه‌ها محتاج خم و خم‌ها محتاج جو    در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید    عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام    پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد    شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم
جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر    جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم
در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب    همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم
تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان    نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم
روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست    چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم


همچنین مشاهده کنید